اسم: ساتکین (پسر) (ترکی)
معنی: ساتگین یا ساتکین، پیاله بزرگی که با آن شراب می خورده اند، شراب، محبوب، مطلوب

و همچنین غرل ۳۵۵ اشعار سعدی

 

طوطیان جان سعدی را به لطف

شکری ده از لب یاقوت فام

ناله بلبل به مستی خوشتر است

ساتکینی ساتکینی ای غلام

 

در بیت آخر  (ساتکین )ساتگینی (ساتکینی) یک کلمه است (و ترکیب ساتگین+ی نیست) و به معنای ظرف شراب است.
 و همچنان شاعر معروف شهریار

در قالب غزل که شهریار آن را در پاسخ به محمدحسین صفای اصفهانی سروده است.

غزل معروف صفای اصفهانی بارها از سوی تصنیف‌خوانان متعدد ارائه شده که به شرح ذیل است:

دل بردی از من به یغما، ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم پیکر من

می‌سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراقت
کانون من، سینه من، سودای من، آذر من

من مست صهبای باقی، زان ساتکین رواقی
فکر تو در بزم ساقی، ذکر تو رامشگر من

دل در تف عشق افروخت، گردون لباس سیه دوخت
از آتش آه من سوخت، در آسمان اختر من

گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنه آب و گل شد
صد رخنه در ملک دل شد، ز اندیشه کافر من

شکرانه کز عشق مستم، میخواره و می‌پرستم
آموخت درس الستم، استاد دانشور من

در عشق، سلطان بختم، در باغ دولت، درختم
خاکستر فقر تختم، خاک فنا افسر من

اول دلم را صفا داد، آیینه‌ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من

تا چند در های و هویی، ای کوس منصوری دل
ترسم که ریزد بر خاک، خون تو در محضر من

بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل
چون می‌تواند کشیدن این پیکر لاغر من

دلم دم ز سر صفا زد، کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت لوا زد، از فقر در کشور من

 

 

سروده شهریار در پاسخ به صفای اصفهانی به این شرح است

ای مرغ حق بس کن از این لالای خواب‌آور من
سودا کن امشب مبادا دانای جان‌پرور من

با خیل مرغان قافم، فانوس شمع عفافم
پروانه‌وش در طوافم، و آتش به بال و پر من

از طاوسان بهشتم، تاجی چو درّی درشتم
سرپوش این پای زشتم، کفش همایون‌فر من

با صوفیانم صفا بود، بیداریم از ریا بود
با ساحرانم عصا بود، آژیر من اژدر من

گفتم حکیم صفا را، رخصت که فرصت شما را
گفتا حلال تو یارا، گنج من و گوهر من

چون شیر شیرین شکارم، صیدافکن و شهسوارم
در ملک دل شهریارم، صاحبدلان لشکر من

و همچنین

مدحت بوالحسن

خیز ساقی! که شد، فصل اردی بهشت

رشک دیبای چین، گشت اطراف کشت

باغ شد مُشک‏بار، راغ عنبر سرشت

ای به پیش رخت، طلعت حور، زشت!

ریز در ساتکین، بادۀ لاله رنگ

رفت از برج حوت، خور به برج حَمَل

قاف تا قاف شد، غرق زیب و حلل

دشت و گلشن شد از خرّمی بی بدل

سنگری گشت دی، برفراز جبل

چون ز «گو» در زیان، جیش پور پشنگ

با دو صد انبساط، ویژه باد بهار

گه وزد از یمین، گه وزد از یسار

چون سر زلف یار، ساخته مُشک‏بار

ساحت باغ و راغ، هم‏چو ناف تتار

گشته عنبر فشان، از گل رنگ رنگ

باز، کیخسروِ گل شده تاج‏وَر

هشته سنبل به سر، تاجی از مُشک تر

سرو چون کاوه بست، بهر خدمت کمر

ساقیا! می بده، تا که چون زال زر

در گلستان خوریم، با بتی شوخ و شنگ

هان! به مطرب بگو، نه سرِ ناز را

راست کن از نوا، شور شهناز را

از درون کن برون، عقدۀ راز را

از عراق و حجاز، ساز کن ساز را

از مخالف بزن، بر دل چنگ، چنگ

هان! که امروز باغ، شد ز گل، احمری

از رخ سرخ گل، شد چمن آذری

آتشم زن به جان، از می خلّری

از خم احمدی، ساغر حیدری

این چنین باده‌‏ام، آر با صوت زنگ

ز آتش افروز من، آتشم زن به تن

کسوت هستی‌‏ام، سوز اندر بدن

تازه‌‏ام جان نما، زآن شراب کهن

تا شوم سر خوش از، مدحت بوالحسن

بندۀ خاص حق، شاه با فرّ و هنگ

حیدر حیّه در، بن عم مصطفی

مظهر دادگر، سرّ حق، مرتضی

آن که در شأن اوست، سورۀ هل اتی

وصفی از روی اوست، آیۀ والضّحی

آن که خیبر خراب، کرد در روز جنگ

روح زهرا بُود، حیدر حیّه در

باب نامی بُوَد، بر شبیر و شبر

یازده نسل پاک، زآن شه دادگر

بر پیمبر وصی، آمده سر به سر

هم خدا را ولی، گشته بی ریو و رنگ

هست بعد از حسن، رهبر ما، حسین

یافت از عابدین، دین حق زیب و زین

باقر و صادق از، بعد آن نور عین

موسی کاظم است، هادی نشأتین

ابن هشتم امام، بُد تقی جواد

رهنمای دو کون، پیشوای عباد

شد علی نقی، دادخواه معاد

آن امامی که از، کین قوم عناد

گشت مقتول از، تاب زهر و شرنگ

معتز بالل‍َّه آن، کافر تیره بخت

از پس معتصم، شد چو دارای تخت

بهر قتلش کمر، بست از کینه، سخت

سَمّ قاتل به شه، داد و شد لخت لخت

از گلویش، جگرْ پاره‌‏اش، چنگ چنگ

شد شهید از عناد، سبط ختمی مآب

در عزایش غمین، شد دل بوتراب

شد خبر از غمش، دشمن آن جناب

امر بنْمود تا، جمعی از شیخ و شاب

حاضر آیند بر، دفن شه بی درنگ

بهر تشییع آن، خسرو اِنس و جان

زود، حاضر شدند، جمعی از دوستان

غسل و کفنش نمود، عسکری در زمان

بُرد بر او نماز، شاه با شیعیان

دوستان در نماز، گِرد او، تنگ تنگ

از پی دفن آن، خسرو عالمین

جمع گشتند خلق، جمله با شور و شین

خاطرم آمد از، روز قتل حسین

کشته چون گشت از، تیغ و تیر و سنین

جسم او چاک چاک، بُد ز تیر خدنگ

تا سه روز و دو شب، پیکرش بر تراب

بود عریان تنش، در بر آفتاب

یک مسلمان نبُد، دشت پر انقلاب

دفن سازد تنِ اطهرِ آن جناب

اف بر آن فرقۀ شوم بی نام و ننگ!

بود عریان تنش، بر سر خار و خس

کس بر آن شه نشد، کربلا دادرس

بی‏ حمیّت‏‌تر از، کوفیان نیست کس

ختم بنما «شکوهی»!، سخن زین سپس

گشت بر مسلمین، از غمش، عرصه تنگ

هم معنی تکین

پیاله: جام، ساتکین، ساغر، صراحی، قدح، کاسه
صراحی: بط، پیاله، پیمانه، تنگ، جام، ساتکین، شیشه، قدح، قرابه
جام: ۱ پیاله، ساتکین، ساغر، صراحی، قدح، کاسه ۲ شیشه